تبليغاتX
سیب نقره ای
خدایا دلم برات تنگ شده

از این زندگی لجن حالم بهم می خوره

خدایا نجاتم بده

دلم برات خیلی تنگ شده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 13:29  توسط سیمین  | 

هروقت یه موقعیت خوب گیرم اومد رو به خداکردم ، پرچمش بالا بود…. آفساید!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 1:13  توسط سیمین  | 

هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی

کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ….ــــد !

بــعـضی از عـهـدهــا را

روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم …

.. حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد …

شـکـسـتَنـشـان

یـک آدم را مـی شـکند !!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 1:1  توسط سیمین  | 

کاش لحظه های با توبودن مثل شب یلدا بود

حتی یک لحظه بیشتر........

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 19:11  توسط سیمین  | 

انصافا تو که خدایی بگو

من که از همه چی خسته ام تو که منو فراموش کردی

تو که اصلا انگار گوشاتو گرفتی چشماتم به روی من بستی

شاید هم دور از جونت قوه سامعه ات رو از دست دادی که من هرچی هوار می زنم نمی شنوی

خوب تو که خدایی بگو

جایی ندارم کسی رو ندارم

دلم پردرده گره کور زندگی ام هم وا نمیشه

بگو چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن:من خدارو فراموش نکردم لطفا کسی پیشنهادنده که بیشتر به یاد خدا باش بیشتر از این نمی تونم

پ.ن۲:صبر هم نمی کنم ۱۳ ساله صبر کردم می خوام ببینم این خدایی که کار و زندگیشو ول کرده تا بنده هاش صدا بزنن و جواب بده کجاست که جواب منو نمیده

پ.ن۳:اعصاب هم ندارم.............

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 0:41  توسط سیمین  |