تبليغاتX
سیب نقره ای
 
دلم عجیب گرفته است و باز هوای پرواز آسمان دلم را پر کرده است....
نوشته شده توسط پوپک در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |
 
خسته ام از این دنیا و آدماش از این خوابگاه لعنتی از این روزهای تکراری و خسته کننده از این زندگی خسته شدم من جوونی تباه شده ام رو از کی باید پس بگیرم؟ کی جواب دل من رو میده که از غصه داره می ترکه؟کی این روزها تموم میشه؟

مثلا من ۴ ماه دیگه امتحان ارشد دارم ولی نه چیزی خوندم و نه می تونم چیزی بخونم همه هم فکر می کنن که من قراره رتبه اول نه زیر ۱۰ بیارم....

خسته ام دلم می خواد داد بزنم دلم تنهایی می خواد اتاق خودم سکوت اتاق خودم رو می خوام....

دلم مامانم رو می خواد.......

 

نوشته شده توسط پوپک در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 |
 
دلم گرفته از این روزهای تکراری و کسالت بار خوابگاه خسته شدم. چرا تموم نمیشه؟

کاش یکی بود که من رو درک می کرد کاش این روزهای تلخ زودتر تموم میشد....

نوشته شده توسط پوپک در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |
 
نمی تونم حرف بزنم بغض گلوم رو گرفته و دارم خفه میشم.هنوز هم باور نکردم.فردا صبح میرم تهران برای آغاز سال تحصیلی و دل و دماغ کار ندارم.

فقط اومدم با ناباوری در گذشت استاد مشکاتیان رو به همه تسلیت بگم.

به جامعه یتیم شده موسیقی، به استاد شجریان و به همایون عزیز تر از جان، به "آوا " و "آیین" عزیز و همه دوست داران موسیقی....

پارسال در کنسرت همایون با آیین صحبت کردم.مسلما ایشون من رو به خاطر نمیارن اما از طرف خودم و از صمیم قلب به ایشون تسلیت میگم....

نوشته شده توسط پوپک در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |
 
کوله بارت بربند!

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!

بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم.

می شود آسان رفت....

می شود کاری کرد که رضا باشد او

ای سبکبال در این راه شگرف در دعای سحرت...

در مناجات خدایی شدنت هر گز از یاد نبر

من جامانده بسی محتاجم..........

نوشته شده توسط پوپک در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |

سلام.این اولین نامه من به توست.به تو که نمی دونم کی هستی؟چه شکلی هستی؟ پیری؟جوونی؟دختری؟پسری؟زنی؟مردی؟نمی دونم فقط می دونم نامرد نیستی.دارم به تو می نویسم.تویی که ندیدمت.فقط می دونم هستی.چون اگر نباشی من دیوونه می شم.البته خیلی ها فکر می کنن من دیوونه ام.چون وقتی تنهام با تو حرف می زنم.خوب اونا که نمی دونن من تو رو دارم فکر می کنن من با خودم حرف می زنم.اشکال نداره.بذار فکر کنن دیوونه ام.مهم اینه که تو هستی.تو مال منی.مهم اینه که می تونم باهات حرف بزنم.باهات درد دل کنم . برات گریه کنم بدون این که خسته بشی و غر بزنی.من که جز تو کسی رو ندارم.تویی که نمی شناسمت اما برام آشنایی.تو این نامه اول نمی خوام برات گریه و زاری کنم فقط می خوام بهت یه چیزی بگم.می خوام به یه چیزی اعتراف کنم.می خوام بگم دوستت دارم درسته که می گن دوست داشتن دلیل نمی خواد اما من می خوام بهت بگم چرا این همه دوستت دارم...

چون وقتی تنهام پیشمی.باهام حرف می زنی . به حرفام گوش میدی.چون من همیشه تنهام و تو همیشه پیشمی اما حالا....

وقتی ناراحتم و گریه می کنم سرزنشم نمی کنی،بی اعتنایی نمی کنی ، روت رو ازم بر نمی گردونی، از غصه های خودت واسم نمیگی عوضش کنارم میشینی، اشکام رو پاک می کنی،سرم رومیذاری رو زانوهات وموهام رو نوازش می کنی.نمی دونی چقدر آروم میشم.انگار که سر انگشتات جادو می کنن.نمی دونی وقتی اشکام رو پاک می کنی دلم هری می ریزه پایین.دلم می خواد بپرم و ببوسمت.اصلا می دونی چیه؟عاشقت میشم.

اون شب که مهمون داشتیم یادته؟اومدی سر سجاده کنارم نشستی بهم گفتی:" یعنی این قدر بزرگ شدی که می خوای من رو تنهام بذاری؟یعنی من این قدر بدم؟" نگاهت پر تشویش بود اما می خندیدی می خواستی وانمود کنی خوشحالی .می دونم از ته دلت خوشحال بودی که موقعیت مناسبی برام پیش اومده.احساست رو می فهمم مثل احساس یه پدر شب عروسی دخترش.هم خوشحال و هم ناراحت و هم نگران.خیلی سعی کردی نفهمم که ناراحتی اما من فهمیدم.اما دلم نیومد به روت بیارم.حالا هم واسه این بهت گفتم که بهت بگم من بدون تو هیچ جا نمیرم.اون کسی که به قول تو نیمه گمشده منه و قراره من رو خوشبخت کنه کسی جز تو نیست.مطمئنم که تو در وجود اون حلول می کنی و بلاخره خودت رو به من نشون میدی.

می دونی وقتایی که خیلی خوشحال و هیجان زده ام و دلم می خواد داد بزنم،دلم می خواد تمام هیجان و خوشحالی ام رو با یکی قسمت کنم دلم می خواد یه جای امن برای خوشحالی ام پیدا کنم می دونی کجاست؟

چشما ی تو.چشمایی که نمی دونم چه رنگیه اما می دونی برق نگاهت با آدم چه کار میکنه؟می دونی وقتی به من زل می زنی و انعکاس برق نگاهت رو تو وجودم احساس می کنم دعا می کنم دنیا متوقف بشه و این لحظه تا ابد ادامه داشته باشه و لبخند چشمای تو تا آخر دنیا مال من باشه.

وقتی از تنهایی و بی همزبونی کلافه میشم، وقتی حوصله ام سر میره،یه جوری خودت روبه من نشون میدی که انگار نه انگار که من نیستی.انگار خود منی مثل یه هم نفس اصلا مثل خود نفس که اگه نباشه من می میرم.

شبایی که با صدای تو ، باصدای لالایی تو، با صدای گرم و مهربون تو می خوابم، شبایی که مثل باباهای مهربون برام قصه میگی _برای دختر کوچولوت_ شبایی که چشمام رو می بندی و لپم رو می بوسی برای بهترین شب دنیاست.آرزو می کنم اون شب شب یلدا بشه....

خیلی وقتا خوابت رو می بینم.حتی تو خواب هم قیافه ات رو بهم نشون نمی دی.اصلا نمی تونم تصورت کنم.گاهی فکر می کنم چه شکلی هستی؟چاقی؟لاغری؟قد بلندی یا قد کوتاه؟سفیدی یا سبزه؟موهات چه مدلیه؟بلنده یا کوتاه؟اما هیچ وقت برام تجسم پیدا نمی کنی.اصلا بی خیال مهم نیست مهم اینه که هستی.

شبایی که می ترسم از تنهایی ، از تاریکی ، از صدای باد و طوفان، از مرگ دستم رو می گیری .اون جاست که آروم میشم و احساس قدرت می کنم.وقتی از سرما می لرزم و من رو تو آغوشت می گیری گرم میشم.انگار هرم وجودت یه تیکه آتیشه که رو یخ وجود من می ریزه.

خودت می دونی که این روزا چقدر بهت نیاز دارم.راستی می دونی چرا این قدر صدای همایون رو دوست دارم؟می دونی چرا همش به صداش گوش میدم؟چون من رو یاد تو می اندازه مثل تو بهم آرامش میده .

اما با این همه خوبی قرار نبود بی وفایی کنی.تو که می دونی این روزا چقدر بهت نیاز دارم.این روزا که خیلی تنها ترم خیلی دلم شکسته ، این روزا که خیلی خسته ام،این روزا که خیلی بهت احتیاج دارم.

این روزا خیلی می ترسم از مرگ از تنهایی از آینده از سایه از خورشید از شب از تاریکی از سرما از سکوت از سر و صدا از خودم از آینه از همه چیز...

کاش کنارم بودی، کاش اینجا بودی، کسی نیست اشکام رو پاک کنه، سرم رو روی زانوهاش بذاره، کسی نیست که آرومم کنه، با لبخندش دیوونه ام کنه.هیچ کس این جا نیست و من تنهام حتی بی تو و من می میرم بی تو ...

کجایی؟ تو رو به خدا بیا. به تو نیاز دارم به تویی که نمی شناسمت...

 

 

 

نوشته شده توسط پوپک در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 |
می گویند ایرانی ها خیلی ثروتمند هستند.

انگلیسی ها مدعی شده اند :" Iranian are very rich"

شما باور نمی کنید ما ثروت زیادی داریم؟

این ها چیزایی است که به ذهن من رسیده است اگه شما هم نظری دارین حتما من رو در جریان بذارین

مرسی

۱- ما ثروتمندیم که گوشت می خریم کیلویی ۱۶۰۰۰ تومان و صدامون هم در نمیاد تازه خوشحال و راضی هم به نظر می رسیم.

۲- ما ثروتمندیم که آلو می خریم در ظرف های بسته بندی و بهداشتی هر بسته ۳۵۰۰ تومان و در هر بسته ۷ عدد آلو !!!!!!! وجود دارد.

ما علاوه بر ثروت های مادی ثروت های دیگر هم داریم:

۳- غنای رسانه ای: سریال یوسف پیامبر، افسانه جومونگ و سریال رستگاران

۴- غنای فرهنگی: پزشکان می توانند نسخه های خود را به زبان فارسی بنویسند ...

                        به جای واژه ایمیل رایانامه و به جای sms پیامک داریم

۵- غنای ادبی: برای ابراز ارادت به دوست عزیزتان آن را به "هلو" تشبیه کنید

۶- غنای رومانتیسم: "من به شما علاقه مندم"

تازه ما مجلس شورای اسلامی بسایر منظم ، منضبط و مرتب داریم که عمرا دنیا دیگه مثل اون نداره...

 

نوشته شده توسط پوپک در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 |
امشب مهمون داریم و من استرس دارم.

امشب ما از اون مهمونهای اهن تلپ داریم و من استرس دارم

امشب باید مثل دخترای خوب بنشینم و من استرس دارم

امشب باید بلند نخندم و هی به زور لبخند بزنم و من استرس دارم

امشب کی به صبح می رسد........

من استرس دارم.....

نوشته شده توسط پوپک در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 |
امشب مهمون داریم و من استرس دارم.

امشب ما از اون مهمونهای اهن تلپ داریم و من استرس دارم

امشب باید مثل دخترای خوب بنشینم و من استرس دارم

امشب باید بلند نخندم و هی به زور لبخند بزنم و من استرس دارم

امشب کی به صبح می رسد........

من استرس دارم.....

نوشته شده توسط پوپک در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 |
 
سلام

نماز و روزه تون قبول

مجبور شدم یعنی مجبور که نه یه جورایی وجدان درد گرفتم که قالب وبلاگم رو عوض کنم

به خاطر رفع نگرانی های یه مامان خیلی مهربون که از عواقب این بچه بازی ها(سیاسی بازی و جوگیری و اینا)  خیلی می ترسه

البته حق هم داره همش میگه این همه واسه ارشد درس می خونی(آره جون خودم) آخرش به خاطر همین کارا اینده ات رو بیخود و بی جهت به باد میدی

البته خیلی هم بیراه نمیگه خب راست میگه همه چیز رو که نباید گفت خودتون بهتر از من می دونین...

خلاصه دارم این روزا خفن تر از قبل برای ارشد می خونم بهمن امتحان دارم و این ترم ترم آخرمه برام دعا کنین...

التماس دعا

بای بای

نوشته شده توسط پوپک در دوشنبه دوم شهریور 1388 |
 
خیلی دلم می خواد بنویس اما نمی دونم چی باید بنویسم؟از کجا باید بنویسم؟

خسته شدم از همه چیز و همه کس.از تنهایی ، از بی هم زبونی از این که حتی یک نفر نیست که با هاش حرف بزنی

مامانم میگه با من حرف بزن اما جز نگران شدن و غصه خوردن مامانم فایده ای نداره و من تنها دل خوشی ام تو دنیا مامان و بابام هستن....

گاهی وقتا فکر می کنم به نبودنشون من می میرم....

کاش هیچ وقت اون روز رو نبینم

نمی دونم اگر یکی مثل من شب به این عزیزی رو فقط گریه کنه چی میشه؟اما واقعا نمی دونم جز گریه چی کار باید بکنم؟

شدم عین این شعر:" زمن هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک

                           به  من هر آن که نزدیک از او جدا جدا من..."

دلم برا ی تنها برادرم تنگ شده تنها کسی که تو این دنیا حتی بدون حرف زدن و نصیحت کردن فقط با نگاهش آرومم می کنه...

۸ ماهه ندیدمش....

دلم براش تنگ شده....

کسانی که دور و برم هستن برام مایه عذابن.

اگر چه خیلی بهم نزدیکن اما ازشون متنفرم نفرت بهترین چیزیه که می تونه احساسم رو به اونا نشون بده...

واقعا نمی دونم مطالب این پست چه جوری شد و اصلا به هم ربطی داره یا نه؟

اما فقط دلم می خواد بنویسم و بگم :

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من....

دلم یه جای آروم می خواد یه جایی که هیچ کس نباشه من و باشم و خدا

یه جایی مثل یه جای دنج تو حرم امام رضا(ع)شاید کنار ایوون طلا

دلم یه نفس راحت می خواد جایی که داد بزنم و گریه کنم و بلند فریاد بزنم:"خدا خدا خدا...."

نوشته شده توسط پوپک در جمعه شانزدهم مرداد 1388 |
حیف !!!!!

حیف که جمعه ها روزنامه ها چاپ نمی شود....

حیف

چه تیتری میشد آمدنت!!!!!!!!!!!!

 

                                   اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده توسط پوپک در جمعه شانزدهم مرداد 1388 |
دلم می خواد به این سوال جواب بدین.البته جواب درست و منطقی.

درسته که بین خانم ها و آقایون از نظر فیزیولوژیکی و روحی روانی تفاوت هایی وجود داره اما در چند سال اخیر خانم ها رو در مشاغل مردانه زیاد دیدیم و البته آقایون رو در مشاغل زنانه....

حالا واقعا دلم می خواد بدونم چرا مشاغل رو تقسیم بندی می کنیم؟واقعا شغلی یا کاری هست که مردها انجام بدن و زن ها واقعا نتونن انجام بدن؟

البته عرف و شرع ایران رو فقط در نظر نگیرین لطفا....

و یه خواهش دیگه این که با تعصب برخورد نکنین و هتاکی و بی حرمتی هم نفرمایین

متشکرم.....

  سوال؟۵ تا کار رو که مردها انجام میدن و لی خانم ها نمی تونن نام ببرین؟

نوشته شده توسط پوپک در یکشنبه نهم فروردین 1388 |

 

               مبارک بادت این سال و همه سال

 

 

              "همایون" بادت این روز و همه روز....

 

 

 

 

                                                         سال نو بر همه مبارک

 

 

         با آرزوی سالی پر از خوش بختی؛ مهربانی و صفای دل............

نوشته شده توسط پوپک در جمعه سی ام اسفند 1387 |

۱.آه باران در راه است با همراهی خواهر و برادر سازهای ایرانی.فرزندان تازه متولد شده استاد شجریان ساغر و صراحی....

(همشهری نوروزی,نقل به مضمون)

 

۲.استاد شجریان در اواخر شهریور کنسرت خواهد گذاشت....(همان)

 

۳.تور بهاره همایون شجریان و گروه دستان در اروپا و امریکا در راه است....(دل آواز)

 

 

 برنامه کنسرت‌ها در اروپا:

  • 17 آوریل (28 فروردین 88) آمستردام
  • 18 آوریل (29 فروردین 88) کلن
  • 22 آوریل (2 اردی‌بهشت 88) لندن
  • 25 آوریل (5 اردی‌بهشت 88) مونیخ
  • 26 آوریل (6 اردی‌بهشت 88) وین

برنامه کنسرت‌ها در امریکا و کانادا:

  •  8 می (18 اردی‌بهشت 88) واشنگتن
  • 10 می (20 اردی‌بهشت 88) آتلانتا
  • 15 می (25 اردی‌بهشت 88) مینسوتا
  • 16 می (26 اردی‌بهشت 88) شیکاگو
  • 17 می (27 اردی‌بهشت 88) دالاس
  • 22 می ( 1 خرداد 88) ساکرامنتو
  • 23 می (2 خرداد 88) لس آنجلس
  • 24 می (3 خرداد 88) سن خوزه
  • 29 می ( 8 خرداد 88) سیاتل
  • 31 می (10 خرداد 88) ونکور
  • 5 جون (15 خرداد 88) مونترال
  • 6 جون (16 خرداد 88) تورنتو
  • 7 جون (17 خرداد 88) اوتاوا

۴.نسخه تصویری کنسرت استاد شجریان و گروه شهناز تا پایان امسال به بازار می آید(مجله خانواده) اماالان نمی دونم اوضاع بازار چه جوریه اومده یا نه؟

 

نوشته شده توسط پوپک در جمعه سی ام اسفند 1387 |