قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب
دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 23:49 توسط سیمین
|
من آنقدر خواستمت که نخواستنت را ندیدم
و تو آن قدر نخواستی که هیج از من ندیدی
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 4:44 توسط سیمین
|
اگرامشب هم از حوالی دلم گذشتی،
آهسته رد شو
غم را با هزار بدبختی خوابانده ام....
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 1:35 توسط سیمین
|
باران مرا یاد چتر می اندازد
چتر مرا یاد قرارمان....
قرارمان که یادت هست !!!؟
اینکه آغوشت را چتر کنی
تا چشمهایم بیش ازین خیس نشوند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 0:16 توسط سیمین
|
امشب من از روی آتش نمی پرم
در آتش دوری ات می سوزم....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 20:32 توسط سیمین
|