تبليغاتX
سیب نقره ای
 

بود

یکی بود یکی نبود/زیر گنبد کبود

این یکی بود و بوداون یکی/اون یکی اما نبود

این یکی یه جورایی سرش تو لاک خودش و خداش بود

تو یه باغ دیگهای بود انگاری/ جز کتاباش مونسی  نداشت شبا

همینم راضیش می کرد/می دونی آخه هر سن و سالی

یه چیزی می طلبه

دیگه وقتش شده بود/ سرشو بالا کنه

لاک تنهایشو از تن بکنه

یه کمی دنبال اون یکی باشه

خلاصه چه درد سر

بعد از اونکه این یکی یه مدتی

چشماشو خوب اینور اونور گردوند

یه روزی/يكي رو ديد

که می تونست انگاری

جای اون یکیو که هیچوقت نبود پر کنه

با خودش گفت اگه خدا بخواد

می تونن با همدیگه شاد باشن

زیر سایه خدا  بنده و آزاد بشن

خلاصه یار باشن همدیگرو یاری کنن

تا تو این دنیای فرهاد کشِ شیرین پرور

جلوی چشمای خسرو به وصالی برسن،حالی کنن

این یکی هی اومد و رفت

تا اینکه یه روزی

دل به دریا زدو با عذرو بهونه

یه قراری سر میدونی گذاشت

از قضا هر دوتاشونم سر موقع اومدن

این یکی دل تو دلش بند نمی شد

از زمین و از زمون بافت به هم

ولی از دلش نگفت

نمی تونست تو همون اول کار

یه دفه حرف دلشو بزنه

چند صباحی که گذشت بیشتر آشنا شدن

اون یکی آسته میرفت و می اومد که گربه شاخش نزنه

سال موش بود آخه اون

حساب کتاب سرش می شد

دو دو تا چارتارو خوب از بر بود

عوضش این یکی مال سال گاو بود انگاری

نمی خواست دو دو تا حتما جوابش چارتا بشه

هی گذشت و هی گذشت اما از دلش نگفت

یه کسی بود تو این میون که خوب سرش می شد

این یکی یه مدتی بود که باهاش دوست شده بود

سن و سالی داشت با این حال

جوونارو خوب می فهمید چی می گن

یه روزی با اون یکی

دوتایی رفتن پیش اون آدم خوبه

این یکی شعراشو خوند ولی از دلش نگفت

تا اینکه فردا شبش سفره عشقشو

پهن کرد پیش اون آدم خوبه

با اون در میون گذاشت

از دلش گفت که چطور اسیر شده

دست به دامانش شد که بگه چیکار کنه

پیرمرد گفت:

(باید با خدا مشورت کنم

فردا شب

همین موقع خدا بخواد

می تونم بگم جوابت چی می شه)

این یکی گفت که هر چی که بگین

رو چِشَم اطاعت می کنم

فردا شب همون موقع پیرمرد گفت :

(جوون

این هوسهای دل سرکش و محتاجت رو

اسمشو عشق نذار

این موها تو آسیاب سفید نشدِ آخه

عشق حقیقیست،مجازی مگیر

تو که از عشق می گی

می تونی بار امانت رو به دوشت بکشی؟

مطمئنی که اونم دوست داره؟

آدم خوب توی دنیا کمه اما گیر می آد

می دونی این همونه؟

می تونی یه چله اصلا نبینیش؟

(امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند)

توی این چله ببین اون چی می گه

چن قدم ور می داره

تو ولی هیچی نگو

تا ببینم چی میشه

قول می دی؟

گفت:میدم

از قرنطینه یه چند روزی گذشت

این یکی از اون یکی وامونده بود

دلش اما انگاری

پیش اون جا مونده بود

پاک، دلباخته و عاشق سینه چاک اون یکیه بود

عوضش اون یکی، همچین توی قیل و قال این یکی نبود

با خودش گفت:

(آخه هر موجودی

حقشه که بدونه

چه کسی دوسش داره)

قولش از یادش رفت

دل به دریا زد ولی بی ناخدا

چی جوری گفت بمونه

ولی از هول حليم

توی دیگ افتاده بود

حرف پیرمرد بیچاره

مثِ ریگ رو زمین افتاده بود

پیره که جام جهان بین داشت

می دید که داره چی می گذره

یه دو سالی که گذشت

این یکی یه شب می ره

مهمون ناخونده پیرمرد می شه

می گه اون رشته ای خودسرونه گِرَش زده

پاره شده

تو بیا کاری بکن

پیره هر کاری کرد

نتونست رشته رو وصلش بکنه

آخرای بهمن چند سال ِ پیش

توی دادگاه خدا شاهد گسستن این دوتا بود

خدا رحمتش کنه

جوون ِ ساده ای بود

خدا عزتش بده

پیر افتاده ای بود

از کتاب (آن سوی سایه ها)و نویسنده اش ( محسن دایی نبی)

 

نوشته شده توسط پوپک در جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 

 

کی می دونه

                                                           گل پونه

 من کجاست؟

نوشته شده توسط پوپک در جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 
 

خیلی وقتا دلم می خواد یه برادر کوچک تر از خودم داشته باشم.دوست ندارم خواهر داشته باشم اون هم کوچک تر چون همه سختی هایی رو که کشیدم باید دوباره بکشه و من هم ببینم و تحمل کنم. دوست داشتم یه داداش کوچولو داشته باشم تا هم صحبتم بشه تا هم بازی ام بشه.به خدا من هنوز بزرگ نشدم من به هم بازی احتیاج دارم.به یک نفر که اونقدردنبال هم بدویم که خسته شیم.به یه نفر که انرژی ام رو پاش بذارم.به یه نفر که نگرانم نباشه.که بذاره خوش باشم،شاد باشم،نترسم. یکی که مثل خودم بچه باشه یکی که هم دردم باشه.چرا من بچه آخرم؟

آخه من باید درد دلم رو به کی بگم؟من یه هم سن و سال می خوام یا یکی که دغدغه های من رو بفهمه.یکی که همراه من باشه،کنارم نه روبروم نه پشت سرم فقط کنارم.

یه نفر که با من تا ته چاه بیاد بدون ترس و واهمه،یکی که مثل خودم پر شور و شر و یکمی لجباز باشه.یکی که از زمین خوردن نترسه.یکی که مثل من شجاع باشه و از نصیحت خوشش نیاد.

خدایا من نمی خوام بچه آخر باشم!

چی کار کنم؟دنیا اومدن من که دست خودم نبود حالا چرا بعد من کسی به دنیا نیومد که حالا همراهم باشه؟

خدایا از تنهایی خسته شدم...

نوشته شده توسط پوپک در جمعه هفدهم خرداد 1387 |
 
 

گفتم دل و دین بر سر کارت کردم

                                                هر چیز که داشتم نثارت کردم

گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی؟

                                               آن من بودم که بی قرارت کردم        

نوشته شده توسط پوپک در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 |
 
 

نظر شما راجع به این جمله چیه؟

 

                                      هیچ چیز جدی نیست

 

 

 

 

نوشته شده توسط پوپک در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 |
 

اسم واقعی من  س.... مهم نیست

همون عزیز دوست داشتنی به من میگه پریا، تخلص شعری

 ام پوپکه، مامانم طلا صدام میزنه ، دوستام بهم می گن

ابوالفضل،ناصر،سیاوش،کیومرث...

 

شما می دونین اسم من چیه؟

 

نوشته شده توسط پوپک در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 |
 
سلام دوستای خوب .من اومدم بعد از تقریبا ۱ سال دوری.این یک سال برای من اندازه یک عمر گذشت نه که فکر کنین بد گذشت نه اتفاقا خیلی چیزها یاد گرفتم خیلی چیزهای خوب اون هم از کسی که خیلی دوستش دارم

بذارین بیشتر در موردش صحبت کنم

کسی که من دوستش دارم یه مرده یه مرد واقعی یه پدر مهربون،نمی دونم به وب من سر میزنه یا نه؟ولی می خوام بگم که دوستش دارم و بهش مدیونم

می خواین بدونین کیه؟

بعدا میگم

 

نوشته شده توسط پوپک در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 |