تبليغاتX
سیب نقره ای
صبوری می کنم تا مرگ...

 

دلم نمی آد بنویسم اما در گذشت ناگهانی هنرمند عزیز و دوست داشتنی سینمای ایران،زنده یاد و جاوید نام خسرو شکیبایی رو تسلیت می گم.

حالا برو ای مرگ،ای برادر ای بیم ساده آشنایی

تا تو دوباره باز آیی من هم دوباره عاشق خواهم شد...

                                                  روحش شاد

نوشته شده توسط پوپک در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 |
 
روزی که من به دنیا اومدم وارد یه جای عجیب و غریب شدم.یه جایی که خیلی سرد بود و نور چراغ هاش آزار دهنده.من رو چند بار از این ور به اون ور بردن تا اینکه بلاخره من رو تو آغوش کسی گذاشتن.

نمی دونستم اون کیه اما آغوشش برام مثل یک پناهگاه گرم و راحت بود و چشماش یه سایبون که نور آزار دهنده سقف بیمارستان رو مهار می کرد و لبخندش اولین چیز قشنگی بود که تو زندگی جدیدم دیدم.

زندگی که بعدا تکیه گاهش صاحب همون لبخند مهربون بود.کسی که دلش مثل دریا عمیق بود و مثل اقیانوس وسیع،شونه هاش به استواری کوه و تبسمش به قشنگی لبخند خدا...

کسی که بعدا فهمیدم باید بهش بگم بابا!!!!!!!!!!!!!

                              روز پدر مبارک

نوشته شده توسط پوپک در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 |
 

چو ابر زلف تو پیرامن قمر می‌گشت

ز ابر دیده کنارم به اشک تر می‌گشت

 

ز شور عشق تو در کام جان خسته من

جواب تلخ تو شیرینتر از شکر می‌گشت

 

خوی عذار تو بر خاک تیره می‌افتاد

وجود مرده از آن آب جانور می‌گشت

 

اگر مرا به زر و سیم دسترس بودی

ز سیم سینه تو کار من چو زر می‌گشت

 

دل از دریچه فکرت به نفس ناطقه داد

نشان حالت زارم که زارتر می‌گشت

 

ز شوق روی تو اندر سر قلم سودا

فتاد و چون من سودازده به سر می‌گشت

 

ز خاطرم غزلی سوزناک روی نمود

که در دماغ فراغ من این قدر می‌گشت

نوشته شده توسط پوپک در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 |

یه داستان خیلی قدیمی که شاید همه ی شما اونو از مادربزرگهاتون یا بهتره بگم بزرگترهاتون

 

شنیدین رو نوشتم . خود من اونو خیلی دوست دارم چون خیلی بامزه ست و دوست داشتم که برای

 

اونایی که نشنیدن بنویسم :

 

کک به تنور

 

یکی بود، یکی نبود . ککی بود با مورچه ای که با هم یار و یاور بودن و یه روز کک به مورچه گفت: ((

 

من خیلی گرسنه ام، باید با یه چیزی شکمم رو وصله پینه کنم.)) مورچه گفت:(( منم مثل تو.))

 

کک و مورچه فکر کردن که چی بخورن. گفتن:(( خوب چی بگیریم، چی نگیریم. اگه گردو بگیریم

 

پوست داره، کشمش بگیریم دم داره، سنجد بگیریم هسته داره. بهتر از همه اینه که گندم بگیریم،

 

ببریم آسیاب آرد کنیم، بیاریم خونه، نون بپزیم و بخوریم.))

 

کک رفت گندم گرفت آورد داد به مورچه. مورچه برد به آسیاب و آرد کرد و آورد به خونه. مورچه آرد و

 

الک کرد و خمیر و چونه درست کرد و داد به کک تا نون بپزه . کک هم رفت و آتش تنور و درست کرد .

 

اما هنوز نون اول رو به تنور نبسته بود(نگذاشته بود)که تو تنور افتاد و سوخت. مورچه وقتی که دید

 

کک سوخت، گریه زاری کرد و خاک به سر خودش ریخت. یه کفتری بالای درخت بود و اونو دید.

 

پرسید:((موچه خاک به سر، چرا خاک به سر؟)) مورچه گفت:(( کک به تنور، مورچه خاک به سر.))

 

کفتر هم پرهای دمش رو کند و ریخت. درخت گفت:(( کفتر دم بریز، چرا دم بریز؟)) کفتر گفت:(( کک به

 

تنور، مورچه خاک به سر، کفتر دم بریز.)) درخت هم برگهاشو کند و ریخت رو زمین. آب اومد از پای

 

درخت رد بشه، دید درخت برگ نداره. پرسید:(( درخت برگ ریزون، چرا برگ ریزون؟)) درخت گفت:

 

(( کک به تنور، مورچه خاک به سر، کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون.)) آب هم خودشو گل آلود کرد و

 

رفت. سر راه به گندمزار رسید. گندمها وقتی که آب رو گل آلود دیدن ازش پرسیدن:(( آب گل آلود،چرا

 

گل آلود؟)) آب گفت:(( کک به تنور، مورچه خاک به سر، کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون، آب گل

 

آلود.)) گندمها هم سر به ته شدن. دهقان از راه رسید، وقتی که دید گندمهاش سر به ته شدن

 

ازشون پرسید:(( گندم سر به ته، چرا سر به ته؟)) گندمها گفتن:(( کک به تنور، مورچه خاک به سر

 

،کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون ،آب گل آلود، گندم سر به ته.)) دهقان هم وقتی که دید اینجوریه

 

بیلشو گذاشت رو سرشو رفت خونش.دخترش وقتی باباشو دید پرسید:(( بابا بیل به سر، چرا بیل به

 

سر؟)) دهقان گفت:(( کک به تنور، مورچه خاک به سر، کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون، آب گل آلود،

 

گندم سر به ته، بابا بیل به سر)) دختر هم که یه کاسه ماست دستش بود اونو ریخت روی صورتش!

 

مامان دختر وقتی اونو دید ازش پرسید:(( دختر ماست به رو ، چرا ماست به رو؟)) دخترک گفت:((

 

کک به تنور ، مورچه خاک به سر ، کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون، آب گل آلود، گندم سر به ته، بابا

 

بیل به سر، دختر ماست به رو.)) مامانه هم که سر تنور داشت نون می پخت، دوتا دستاشو چسبوند

 

به تنور. پسر خونه وقتی اومد خونه مامانشو دید داره جزووز میکنه ازش پرسید:(( ننه جزووز، چرا

 

جزووز؟)) مامانش هم کل داستانو براش تعریف کرد(( کک به تنور، مورچه خاک به سر، کفتر دم بریز،

 

 

درخت برگ ریزون، آب گل آلود، گندم سر به ته، بابا بیل به سر، دختر ماست به رو ، ننه جزووز.))

 

پسرک هم که تازه از مکتب اومده بود نوک مدادشو کرد تو چشمش و یه چشمش رو کور کرد. فردا که

 

پسر دهقان به مکتب رفت، ملا ازش پرسید:((پسر یه چشمی، چرا یه چشمی؟)) پسر گفت:(( کک به

 

تنور، مورچه خاک به سر، کفتر دم بریز، درخت برگ ریزون، آب گل آلود، گندم سر به ته، بابا بیل به سر،

 

دختر ماست به رو، ننه جزووز ، پسر یه چشمی.)) ملا هم نشست زمین و خندید که برای سوختن یه

 

کک چه کارهایی که نکردن!!!!!

نوشته شده توسط پوپک در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 |
تقدیم به مادران دوست داشتنی و همیشه نگران 

 

 یکی از مریدان شمس تبریزی از او پرسید:"چگونه به سیر و سلوک روحانی روی آوردید؟"

شمس تبریزی گفت:"مادرم می گفت آن قدرها دیوانه نیستم که به دارالمجانین ببرندم،و آن قدر قداست ندارم که به صومعه ای وارد شوم.پس تصمیم گرفتم به تصوف روی بیاورم نا از راه مراقبه آزاد،بیاموزم."

-"و این موضوع را چگونه برای مادرتان توضیح دادید؟"

-"با این قصه:جوجه اردکی را کنار گربه ای گذاشتند تا از او مراقبت کند.گربه گمان می کرد که اردک فرزندش است و جوجه اردک هم گربه را مادرش می پنداشت و در همه چیز از او تقلید می کرد.تا این که یک روز ، با هم از کنار دریاچه ای گذشتندوجوجه اردک بی درنگ در آب پرید،و گربه وحشت زده فریاد زد:"بیا بیرون!الان غرق می شوی."

جوجه اردک پاسخ داد:"نه مادر،فهمیدم چه کاری را خوب بلدم،و می دانم که در محیط مناسب خود هستم.همین جا می مانم،اما شما هیچ وقت نمی فهمید شنا چه لذتی دارد." 

نوشته شده توسط پوپک در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 |
خیلی وقته دارم با خودم کلنجار میرم که بهتون بگم یا نه؟

چیز مهمی نیست فقط می خواستم به خاطر اینکه بلاخره بعد از یک ماه اون هم با اصرار بچه ها بهم سر زدین تشکر کنم.

خیلی زودتر از اینا منتظرتون بودم،خیلی وقت پیش ...

درست از همون زمانی که از من خسته شدین.

                                              همونی که یه روزی بهش می گفتین "پریا" 

نوشته شده توسط پوپک در شنبه بیست و دوم تیر 1387 |
 

  مرا گویی که رایی؟من چه دانم؟/چنین مجنون چرایی؟من چه دانم؟

مرا گویی بدین زاری که هستی/به عشقم چون بر آیی؟من چه دانم؟

منم در موج دریاهای عشقت/مرا گویی کجایی؟من چه دانم؟

مرا گویی به قربانگاه جان ها/نمی ترسی که آیی؟من چه دانم؟

مرا گویی اگر کشته خدایی/چه داری از خدایی؟من چه دانم؟

مرا گویی چه می جویی دگر تو/ورای روشنایی؟من چه دانم؟

مرا گویی تو را با این قفس چیست؟/اگر مرغ هوایی؟من چه دانم؟

مرا راه صوابی بود،گم شد/از آن ترک ختایی،من چه دانم؟

بلا را از خوشی نشناسم ایرا/به غایت خوش بلایی،من چه دانم؟

شبی بربود ناگه شمس تبریز/ز من یکتا دو تایی من چه دانم؟

این شعر ناب از حضرت مولاناست و شهرام ناظری هم اون رو در یک کار زیبا یا بهتر بگم یه شاهکار در آلبوم مولویه اجرا کرده.

حتما گوش بدین محشره...

نوشته شده توسط پوپک در شنبه بیست و دوم تیر 1387 |
 
امروز روز خیلی بدی بود.خیلی بد.

اما فردا روز خیلی خوبیه.چند روز پیش رفتم برای کلاس آموزش دف و فردا می خوام برم ثبت نام کنم. باورم نمیشه که بلاخره دارم به آرزوی چند ساله ام می رسم.چیزی حدود ۵ ساله که من آرزوی یاد گرفتن دف رو دارم.و فردا روزیه که قراره به آرزوم برسه.باورم نمیشه.

سعی می کنم یعنی باید این کار رو بکنم.باید سعی کنم که به هیچ چیزی اجازه ندم که روزای خوبم رو خراب کنه.من یه زندگی دوباره رو می سازم.

من دوباره همه چیزایی رو که از دست دادم کنار می ذارم و چیزای با ارزشتری رو به دست میارم.حتی تو رو.

 

 

 

 

نمی ذارم هیچ چیز و هیچ کس تو رو از من بگیره.دوباره پیدات می کنم.

حالا ببین...

خدایا کمکم کن.!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط پوپک در شنبه بیست و دوم تیر 1387 |
خدایا!

آرامش در دست توست و جان،تنها با دم تو قرار می یابد و دل تنها با یاد تو اطمینان می پذیرد.

خدایا!

جوی کوچک وجود ما تنها با پیوستن به دریای تو آرام می گیرد.آرامشی از خویشتن نصیبمان فرما و آینه صور ما را با انوار محبت خویش جلا بخش.

خدایا!

ما  را در میان دست های خویش گیر و بر زانوی عصمتت بنشانمان،

به حق مهرت و محبت و رحمتت ای مبدا مهر و ای منتهای رافت!

                                                    فرازی از مناجات خمس عشر

نوشته شده توسط پوپک در جمعه بیست و یکم تیر 1387 |
 
امشب شب آرزوهاست.بیایین برای هم آرزوهای خوب بکنیم.

برای اونایی که دوستشون دارین دعا کنین که همیشه شاد باشند و برای اونایی که شما رو دوست دارن دعا کنین که همیشه شما رو دوست داشته باشند.

نوشته شده توسط پوپک در جمعه بیست و یکم تیر 1387 |
 
دانته ایتالیایی در کمدی الهی می گوید:"آن گاه که انسان به عشق راستین اجازه ظهور دهد،آن ساختار نهادینه پیشین نابود می شود و توازن هر چه درست و حقیقت می پنداشتیم بر هم می خورد."

جهان زمانی حقیقی است که انسان عشق را بشناسد...پیش از آن زندگی می کنیم،با ابن خیال که عشق را می شناسیم اما شهامتش را نداریم آن طور که هست با آن روبه رو شویم...

این نیرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد،تا ما را به خدا و به هم نزدیک تر کند،و اما باز این طور که امروز عشق می ورزیم برای هر دقیقه آرامش باید یک ساعت اضطراب بکشیم...

                                                                  پائولو کوئلیو/زهیر

اگه اینا راسته پس چرا عشق من، من رو تنها گذاشت و رفت؟

نوشته شده توسط پوپک در پنجشنبه بیستم تیر 1387 |
نمی دونم تازگی ها چی شده.دلم زود می شکنه.از همه چی خسته ام.هیچی برام مهم نیست نمیدونم با کی لج کردم فقط همین رو می دونم که دوست ندارم کسی سر به سرم بذاره که البته یه امر محاله.اون هم واسه یه بچه آخر خونه که هیچ کس بزرگ شدنش رو باور نکرده و همه فقط می خوان براش دل بسوزونن و به جاش تصمیم بگیرن و بهش بفهمونن که بیشتر از اون می فهمن.

گاهی فکر می کنم تو زندگی من چی پیش اومده؟

یه روزی که هنوز بزرگ نشده بودم یه اتفاق وحشتناک تو زندگی ام افتاد و من از اون رزو به بعد شدم یکی دیگه.هیچ کس نفهمید من کی عوض شدم.راستش خودم هم نفهمیدم.فقط همین رو فهمیدم که پا تو راهی گذاشتم که آخرش عاشقی بود.این عشق رو من خودم انتخاب کردم.

همیشه از ابرازش می ترسیدم اما یه روز بلاخره دل به دریا زدم و ازش پرسیدم که منو دوست داره؟و اون گفت:"آره"از ته دل هم گفت.و من باور کردم.چون مطمئن بودم که راست می گه.

چند ماهی گذشت و من سرمست از این عشق می تاختم.دست به هر چی که می زدم طلا می شد.شانس به من رو کرده بود.تو درس، هم اتاقی،رفت و آمد،آدم هایی که باهاشون آشنا می شدم...

حالا دقیقا یک سال از این عشق پاک(واقعا پاک)گذشته و تو یه چشم به هم زدن اون از من خسته شد و من رو تنها گذاشت...

حالا من تنهام،خسته ام،نگرانم،از همه چیز و همه کس می ترسم،نمی تونم به هیچ کس بگم چی به سرم اومده چون همه منتظر این لحظه بودن تا به من بگن اشتباه کردی،من اشتباه نکردم من به پای عشقم شاید خیلی چیزها رو دادم اما چیزهایی رو به دست آوردم که شاید هیچ کس دیگه نمی تونست به من بده جز اون بابای دوست داشتنی که اول من رو درک کرد و حالا هم ترک.

وقتی گفتم عاشق شدم همه فکر کردن یه عشق ساده و زمینی یه.اما وقتی دیدن عاشق پیری شدم که مرادم بود،خضر راهم بود دست از سرم برداشتن.واسه همینه که کسی نمی فهمه دوری از اون چقدر سخته.

آدرس این وب رو بهش دادم.خیلی وقته.نمی دونم چرا بهم سر نمی زنه.شاید می خواد بهم بفهمونه که دیگه دوستم نداره،باشه گله ای نیست...

اما حتی اگر دوستم نداشته باشی به خاطر دنیای قشنگی که برام ساختی ازت ممنونم و بهت مدیون...

                              شاد باشی!!!!!!!!!!

                                 پریا                                                                                              

نوشته شده توسط پوپک در پنجشنبه بیستم تیر 1387 |
دلم برات تنگ شده کجایی؟

فکر کنم دو روزه که ندیدمت اما دلم واست پر می زنه.باور نمی کنی؟حق داری شاید هم بگی دیوونه ام آره دیوونه ام خودت می گفتی عقل واسه آدم دردسر داره.حالا می خوای باور کن می خوای باور نکن.اما من دلم واست تنگ شده...

                                                                                  پریای دل شکسته ات

نوشته شده توسط پوپک در دوشنبه هفدهم تیر 1387 |