تبليغاتX
سیب نقره ای
می دونین خدای ما خیلی بزرگه؟

حتما میدونیم اما گاهی بهش دقت نمی کنیم.ولی چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که من فهمیدم خدا چقدر مهربونه.واسه همین هم دیر آپ کردم.

صبح جمعه ساعت ۹ تلفن خونه ما به صدا در اومد.بعد از چند ثانیه خونه مون از زور خوشحالی مامانم رفت رو هوا.

می دونین چی شد؟

مامان و بابام نوبتشون شده که برن حج.اونم تمتع.برای بار اول

پانوشت۱:خودتون می تونید درک کنید چقدر شادی داره!

هر کسی داشت دنبال دلیل می گشت

پ.ن۲:آخه نوبت مامان و بابا سال ۸۸ بود.

که چرا این قدر زود نوبتشون شده.

یکی می گفت:به خاطر مشکلات تابستون امسال خدا می خواسته بهمون یه خبر خوش هم بده

پ.ن۳:امسال تابستون یه اتفاق خیلی وحشتناک واسه خواهرم افتاد، یه بچه ۵ ساله داره که خیلی بی گناهه براش دعا کنین که مشکل مامان و باباش حل بشه.این بچه داره داغون میشه

مامانم می گفت:سحر که بیدار شدم از خدا خبر خوش خواستم این هم جواب خدا.

همه یه نظری دادن اما من می دونستم دلیلش چیه:

" بابام من رو به آرزوی بزرگم ـ کنسرت همایون ـ رسوند خدا هم اون رو به آرزوش"

خدا خیلی مهربونه...

امشب هم  داشتیم فرم های گذرنامه رو پر می کردیم ته دلم داشت قند آب میشد.از خوشحالی.دلم می خواد برم یه جا داد بزنم و خوشححالی ام رو خالی کنم.

جایی سراغ دارین؟

 

نوشته شده توسط پوپک در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |
شما می دونین یه نفر رو که خیلی هم دوستش داری چه جوری میشه فراموش کرد؟

آخه اون دیگه برای من وقت نداره خب من هم دیگه نمی خوام مزاحم کار و زندگی اش بشم. بده؟

حالا اگه می دونین کمکم کنین.لطفا!

منتظرم ها!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط پوپک در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 |
لطفا به این سوال جواب بدین

"فرموده صوفی که آن نداری!

                                        باری بپرسش که "آن "چه باشد؟"

منتظر جواب ها و نظراتتون هستم!!!

نوشته شده توسط پوپک در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 |
امروز دو تا اتفاق خیلی خوب افتاد.

 خبر اول:از اونجایی که ورزش مورد علاقه من والیباله قهرمانی والیبال جوانان در مسابقات آسیایی برام خیلی شیرین بود.به خصوص بعد از شکست های خجالت آور المپیک...

اما خبر دوم:اعضای تیم دانش آموزی نجوم امروز برگشتند.اگه اشتباه نکنم با دو تا طلا و یک نقره و یک برنز.این مسئله من رو  خیلی خوشحال کرد.به خصوص که سر پرست این تیم هم جزو اساتید خوب دانشگاه ما بودند و مایه افتخار ما...

نوشته شده توسط پوپک در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 |
امشب اولین شب ماه رمضانه.(به فرمایش آقایان به احتمال قوی)!!!!!!!!!

برای هم دعا کنیم.نمی دونم امشب برنامه "امشب " رو دیدین.این برنامه اولین و آخرین شبی بود که من این برنامه رو دیدم."رضا ایران منش" رو که می شناسین.متوجه اوضاعش هم که هستین.

از همه ما خواست با هم مهربون باشیم و با هم دوست باشیم.

به خدا سخت نیست.

سر سفره افطار خداوند نشستن با دوست صفای دیگری دارد....

نوشته شده توسط پوپک در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 |

دوستان، همراهان و مهربانان عزیزی که یکشنبه و دوشنبه شب در کنسرت حضور داشتید؛
از این که به خاطر قطعی ‌بی‌برنامه برق که در نیمه اول کنسرت رخ داد، سختی کشیدید، پوزش می‌خواهیم. می‌دانید که کنترل این بی‌برنامگی از حوزه اختیارات ما و برگزارکنندگان خارج بود. علی‌ایحال بابت تاخیر در شروع برنامه، گرمای سالن، عدم پخش تصویر از نمایشگر‌ها و کیفیت نامناسب نور صحنه در بخش اول اجرا پوزش می‌خواهیم و از شکیبایی شما سپاسگزاریم. امید است که بخش دوم کنسرت جبران کمبودها را کرده باشد.

همایون شجریان و گروه دستان

نوشته شده توسط پوپک در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 |

ساعت 6 بعداز ظهر يك شنبه سوم شهريور...

من زنگ زدم به ترمينال:

من: براي امشب آخرين سرويستون ساعت چنده؟

متصدي محترم فروش بليط: ساعت 8.30 اما جاي خالي نداريم

من( با گريه): خداحافظ

ساعت 6.30...

من زنگ زدم به بابام:

من:سلام بابا، من زنگ زدم به ترمينال گفتن ماشين نداريم.شما يه زنگ بزنين بليت بگيرين...

پانوشت1:پدر بنده يك دبير بازنشسته آموزش و پرورش هستند اما بسيار سرشناس مي باشند.براي همين ما هر جاي ايران كه باشيم با توسل به نام و اعتبار ايشان همه گره هاي كور را به آساني و با دست باز مي كنيم.

بابا:نگران نباش.من بليت پيدا مي كنم.

ساعت 7.15:

بابا اومد خونه و به ترمينال زنگ زد:

بابا:براي امشب كي بليت دارين.دو تا براي متن و دخترم رزرو كنين

متصدي فروش بليت:ساعت 7.30 حركته.

حالا تصور كنين من چه طوري تا ساعت 7.25 لباس پوشيدم و با اهل و عيال خداحافظي كردم

ساعت 7.32 ترمينال:

بابا به من: با همين سرويس بريم؟ساعت 8.30 هم ماشين دارن.

من:اگه دير تر باشه بهتره.

خلاصه كه ما بليت 8.30 رو گرفتيم وبرگشتيم خونه.

ساعت9  حركت كرديم.

ساعت 8 دوشنبه 4 شهريور...

ما رفتيم شركت فرهنگي هنري دل آواز

پانوشت 2:اين شركت متعلق به استاد شجريان و پسر برومندشان است.

من هم تصور كردم كه الان به يك عمارت وارد ميشم.اما وقتي رسيديم يك در شيشه اي رو ديدم كه البته به جاي شيشه مقوا چسبونده بودن و يك تابلو رنگ و رو رفته 1.5 در 2.5ميلي متر كنارش زده بود:شركت فرهنگي هنري دل آواز....

قرار بود ساعت 9 تحويل بليت شروع بشه .من هم مثل اينايي كه قراره اذن دخول به بهشت رو بهشون بدن كارت ملي ام رو گرفتم دستم و رفتم تو.تمام در و ديوار پر بود از عكساي استاد و همايون.كم مونده بود غش كنم...همه جا بوي همايون مي داد(به خدا بوي عطر joopو Eliza نبود)

بليت رو كه گرفتم چند دقيقه اي طول كشيد تا فهميدم كجام و دور و برم چه خبره...

ساعت 6.30 بعد از ظهر:

من جلو در تالار بزرگ كشور بودم.البته مطمئن نيستم رو زمين بودم.فكر كنم تو آسمونا پرواز مي كردم.

ساعت 8 شب:

ما در تالار بزرگ كشور منتظر ورود همايون بوديم و من هم چنان روي ابرها

ساعت 8.15:

برق قطع شد...........................(سكته ناقص من)

ساعت 8.25:

ترانه مرغ سحر به جاي همايون توسط مردم اجرا شد و من بغض كرده بودم.

ساعت 8.30:

من فشارم افتاد.........

ناله و فرياد مردم بلند شد:

_ يكي( با گريه):همايون، همايون

_ ما صدات رو مي خوايم تصوير نمي خوايم بيا ديگه

_ اگه اجرا نميشه ما بريم خونه

_ و يكي مي گفت:مردم ما خيلي نجيبن.از اسب هم نجيب تر( و من نفهميدم اين تعريف بود يا طعنه)

_ يكي گفت زنگ بزنيم 110!!!!!!!!!!!!!!!!!! بيان برق رو وصل كنن.

_ و يك سري حرف و فحش و بد وبيراه به زمين و زمان و( دكترم.ا) كه من به علت با فرهنگي زيادم!!!!!!!!!!!!!!!  فاكتور مي گيرم.

و من گريه مي كردم

ساعت 9.15:

برق اضطراري وصل شد و استاد شجريان آمدند

 بقيه اش رو در ادامه مطالب بخونين....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پوپک در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 |

اولين آشنايي من با استاد شجریان مربوط به كاست دستان بود و همکاری استاد شجریان و پرویز مشکاتیان ...

" صبح است ساقيا ، قدحي پر شراب كن...."

اين آهنگ رو 5 يا 6 سالگي ام شنيدم.اون زمان نمي دونستم پرویز مشکاتیان کیه؟ و جايگاه استاد شجريان  تو موسيقي سنتي كجاست و اصلا موسيقي سنتي يعني چي؟

اون وقتا تمام دلخوشي ام اين بود كه مي تونم از روي عكس اسم سازها رو تشخيص بدم.

بعدها شايد 12 يا 13 سالگي ام بود كه " در خيال " رو شنيدم و اون جا بود كه تازه ياد گرفتم از صداي استاد لذت ببرم.

"آمده ام كه سر نهم ،عشق تو را به سر برم"

گذشت و گذشت...

همايون شجريان رو هميشه به عنوان نوازنده تمبك تو كاست هاي استاد مي شناختم.تا زماني كه سال دوم دبيرستانم آلبوم نسيم وصل رو شنيدم.اين آهنگ رو خاطر پسر شجريان بودن همايون به من دادن و من فكر مي كردم كه قرار نيست با چيزي جدا از استاد روبرو بشم.

اما شنيدن آهنگ همان و مستي من هم همان.

دلنشين ترين آهنگي كه من از همايون شنيدم "حاصل عمر " بود.

"بس كه جفا ز خار و گل ديد دل رميده ام

همچو نسيم از اين چمن پاي برون كشيده ام"

اما بيشتر از همه از اين بيت خوشم اومد:

"شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد

گشت بلاي جان من عشق به جان خريده ام"

يادمه اوايل امتحان هاي ترم دوم بود اگه اشتباه نكنم امتحان آزمايشگاه بيو شيمي داشتيم ؛ نه امتحان شيمي آلي داشتيم( آخه مگه دانشجوي شيمي زيست مي خونه كه ما شيمي بخونيم)

كه رفتم اتاق دوستم كه با هم درس بخونيم(عمرا).اون جا بود كه ما دوتا با هم همايون گوش مي كرديم.

"نبسته ام به كس دل،نه بسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج؛ رها رها رها من

ز من هر آن كه دور چو دل به سينه نزديك

به من هر آنكه نزديك از او جدا جدا من..."

و اين جا بود كه من عاشق همايون شدم و در اين راه يه همراه هم پيدا كردم.

و اين هميشه آرزوي من بود كه همايون رو از نزديك ببينم.نه واسه اينكه ازش امضا بگيرم يا قربون صدقه چشم و ابروش برم.واسه اينكه از نزديك و به صورت زنده صداي گرمش رو بشنوم.

تا اينكه بلاخره باباي گلم من رو به آرزوم رسوند.

درسته من رو به كنسرت همايون شجريان برد. اون هم شب اختتاميه.جاي همه تون خالي. عجب صدايي داره...

گزارش رفت و برگشت رو هم بهتون ميدم.....

نوشته شده توسط پوپک در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 |
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         پوستر کنسرت با گروه دستان 

 

 

 

 

 

مربوط به گفتگو با روزنامه اعتماد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پوپک در یکشنبه سوم شهریور 1387 |
 

من دوباره دارم ميرم.اين دفعه يه جاي خيلي خيلي خوب. يه جايي كه دارم از ذوق مي تركم.

گفته بودم كه مي خوام برم كنسرت خواننده عزيز دلم.ولي نگفتم اين هنرمند عزيز كيه؟

حالا مي خوام بگم............

نه نمي گم اول شما بگين تا بعد من بگم!!!!!!!!!!

 

اگه گفتین من هم چند تا عکس ناز ازش براتون میذارم

نوشته شده توسط پوپک در شنبه دوم شهریور 1387 |
سلام.من برگشتم.سفر خیلی خوبی بود.جای همه شما خالی.

نمی دونم تا حالا کیاسر رفتین یا نه؟

اما من تا حالا نرفته بودم.خیلی با صفا بود.

می دونین تموم راه من فقط این یه بیت تو ذهنم بود:

" نسیم نفس دوست به من خورد چه خوشبوست

همین جاست همین جاست همه خانه بگردید..."

نوشته شده توسط پوپک در شنبه دوم شهریور 1387 |