می خوام حدود ۱۶ تا عکس رو توی یه پست بذارم
۱.اول میشه از powerpoint با tinypicچیزی رو آپلود کرد؟
۲.برای این که عکس ها رو یه جا بتونم بذارم چی کار باید بکنم؟
( آخه سعی کردم یکی یکی بذارمشون بعد از ۴ تا دیگه عکس ها رو باز نمی کرد، خیلی هم نامرتب بود)
اگر کسی می تونه کمکم کنه منتظرم.
مرسی
باز در حجم زمستانی سردی دیگر/ سایه گسترد شبی دیگر و دردی دیگر
شب نفرین شده ای رایت یلدا بر دوش/ شب ننگی علم کشتن فردا بر دوش
شبی آشفته شبی شوم شبی سرگشته/شبی از سردترین قطب زمین برگشته
امشب از مملکت زاغ و زغن می آیم/از لگدمال ترین سمت چمن می آیم
گفتنی ها همه راز است ولی خواهم گفت/سر این رشته دراز است ولی خواهم گفت
من فروپاشی ارکان وفا را دیدم/خوش ندارید ولی اشک خدا را دیدم
چه چمنها که نروئیده پریشان کردند/ چه خداها که فدای دو سه من نان کردند
چه لطیفان که به پیران حبش بخشیدند/چه ظریفان که به مشتی تن لش بخشیدند
همه را دیدم و بر بستر خون خوابیدم/ این حکایت تو فقط می شنوی من دیدم
شهر را با دهن روزه به دریا بردند/کوزه بر دوش به دریوزه به دریا بردند
آشنا!مردی و عصمت به اسارت رفته/جرعه نه، جام نه میخانه به غارت رفته
دیده آماج کمان است قدم بردارید/سینه تاراج خزان است قلم بردارید
تا به کی زخم زبان رخنه کند در تن مان/ و به جایی نرسد خون جگر خوردن مان
کم به این ورطه کشاندند و تحمل کردیم؟/کم به ما آب ندادند ولی گل کردیم؟
کم پراکنده شدیم از دم درهای بهشت؟/ به گناهی که نکردیم و قلم زود نوشت
کم تو را در تب بازار ملامت کردند؟/کم نوشتیم و نخواندند و قضاوت کردند؟
ترک این طایفه کن حلقه به گوش دل باش/تو سلیمانی و این ران ملخ، عاقل باش
برقی این گونه که بر دوش زمین می بینی/ شعله خرمن دین است چنین می بینی
آی پا بسته تن غلغله روح این جاست/پاره ای تخته بهل، هلهله نوح این جاست
به سر خانه اجدادی خود برگردید/شهر رسواست به آبادی خود برگردید
حالی از عقل درآ دشت جنونی هم هست/این طرف ورطه آغشته به خونی هم هست
فخر بازی یله کن روز نگونی هم هست/" یوم لا ینفع مالا و بننون" ی هم هست
چند فرسوده این آمد و شد باید بود/تا به کی شاهد فرسایش خود باید بود
سنگ در پای بیابان سپرت می کوبند/ عده ای بی سر و پا، پا به سرت می کوبند
این خوارج همه را غرق ریا می بینم/ بر سر نیزه نه قرآن که خدا می بینم
در شبی ننگ قلم گم شده؛ احساس که هست/در تف جنگ علم گم شده؛عباس که هست
مشت ها! حلقه به گوش در سندان نشوید/ لقمه ها! این همه منت کش دندان نشوید
شعر پیراسته تقدیم فلانی مکنید/ رخنه در دین خود از بیم فلانی مکنید
آلت دست فرو دست تر از خود نشوید/ نردبان دو سه تن پست تر از خود نشوید
مگذارید مگس نغمه سرایی بکند/ دیو در هیبت منصور خدایی بکند
ای مسلمان یل ناموس پرست خود باش/ گبر اگر می شوی افسار به دست خود باش
بذر احساس در این وادی مشکوک مریز/ قیمتی درّ دری در قدم خوک مریز
این زمستان که چمن را به مرض می خواند/ بی سلاحی است فقط خوب رجز می خواند
بر حذر باش از این طایفه پیمان شکنند/میهمانان سر سفره نمکدان شکنند
پیش از افطار به مهر تو کمر می بندند/ خوش که خوردند به نان و نمکت می خندند
٭٭٭
دردها سر به هم آورده خدایا چه کنم؟/مثنوی واژه کم آورده خدایا چه کنم؟
هر بیابان زده مجنون شده یارب مددی/قاف تا قاف جگر خون شده یارب مددی
یا بزن از لب این قوم به دل دهلیزی/یا برانگیز در این طایفه رستاخیزی
شاید این چوب سترون گل امید شود/ وین شب یائسه آبستن خورشید شود
"برگرفته از کتاب پس لرزه های عشق؛ حسن دلبری"
من هم سن و سال پسر تو هستم؛ تو هم سن و سال پدر من هستی.
پسر تو درس می خواند و کار نمی کند؛ من کار می کنم و درس نمی خوانم.
پدر من نه کار دارد نه خانه؛ تو هم کار داری هم خانه هم کارخانه.
من در کارخانه تو کار می کنم.....
و در این کارخانه همه چیز عادلانه تقسیم شده است:
سود آن برای تو، دود آن برای من.
من کار می کنم ، تواحتکار می کنی.
من بار می کنم، تو انبار می کنی.
من رنج میبرم ، تو گنج می بری.
من در کارخانه تو کار می کنم.....
و در این جا هیچ فرقی بین من و تو نیست:
وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی.
وقتی که من خسته می شوم، تو برای استراحت به شمال می روی.
وقتی که من بیمار می شوم، تو برای معالجه به خارج می روی.
من در کارخانه تو کار می کنم.....
و در این جا همه چیز به نوبت است:
یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی.
یک روز تو کار نمی کنی، من کار می کنم.
من در کارخانه تو کار می کنم.....
کارخانه تو خیلی خیلی بزرگ است.
اما کارخانه تو هر قدر هم بزرگ باشد؛
از کارخانه خدا که بزرگ تر نیست.
کارخانه خدا از همه کارخانه ها بزرگ تر است.
در کارخانه خدا همه کارها به نوبت است...
در کارخانه خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود....
در کارخانه خدا، همه کار می کنند.
در کارخانه خدا،حتی خدا، هم کار می کند.
از کتاب"بی بال پریدن/ روانشاد قیصر امین پور"
داشتم به چند سال پیش فکر می کردم ۱۰ تیر ماه ۱۳۸۵ ساعت ۱ بعداز ظهر...
روز عجیبی بود هم خسته بودم هم نبودم.دلم می خواست داد بزنم اما صدام در نمی اومد.تا چند روز قبلش می گفتم این کنکور لعنتی رو که بدم این کار رو می کنم اینجا میرم اون جا میرم اما وقتی از سر جلسه پا شدم احساس می کردم هیچ رمقی ندارم و به علاوه هیچ کار و برنامه ای.دلم می خواست دنیا متوقف بشه و من بخوابم. دلم می خواست تقاص همه خوشی هایی رو که به خودم حروم کرده بودم از همه دنیا بگیرم.
اما چند روز که گذشت دیدم هنوز هم برای زندگی امید ها و انتظارهای دیگه ای وجود داره....
انتظار اعلام نتایج....
اون شب هم شب عجیبی بود شاید ۲۳ یا ۲۴ شهریور بود دقیقا یادم نیست...
ساعت ۱۱.۳۰ شب بود که من به اینترنت وصل شدم و رفتم سراغ سایت سازمان سنجش.اما هیچ خبری نبود داشتم از استرس دیوونه می شدم. گفتم برم یه خرده وبگردی تا حواسم پرت بشه.دلم هوای گریه داشت و طبق معمول ـ مثل بقیه وقتایی که دلم می گیره و هیچ چیزی نمی تونه آرومم کنه ـ داشتم "هوای گریه" گوش می دادم.
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من....
بعد از یه گریه حسابی و مفصل چشم که باز کردم دیدم ساعت ۱۲.۱۵ شده انگار به پای عقربه ها سنگ بسته بودن.هر کاری می کردم آروم نمی شدم از بس با این تصنیف گریه کرده بودم دیگه نفسم بالا نمی اومد.
چشمام رو بستم نمی دونم خواب بودم یا بیدار یه دفعه همه جا سفید شد یه دست و من بین اون همه سفیدی یه نور زرد تند دیدم.نمی دیدم دور و برم چه خبره. یه ندایی بهم گفت:"اینم اون خدایی که اون همه بهش متوسل بودی ازش حاجتت رو بخواه...."(به خدا قسم دروغ نمی گم حتی الان هم که دارم این رو می نویسم تمام بدنم می لرزه)
و من نمی دونستم چی باید بگم.ندا گفت:" چه رشته ای می خوای؟"و من بی اینکه حتی یه لحظه فکر کنم فقط رشته الانم از ذهنم گذشت با وجود اینکه من نه تو اون لحظه تو حال طبیعی بودم که بفهمم دور و برم چه خبره نه اصلا حتی یه درصد احتمال می دادم که تو این رشته قبول بشم....
یه دفعه تموم اون نور سفید و اون صدا محو شد و از خواب شاید هم از رویا بیرون اومدم.
ساعت ۳.۴۵ بود که من با بهت و حیرت در حالی هم هنوز هم نمی فهمیدم چی شده و معنی این خواب چیه رفتم سراغ کامپیوتر.با این خیال که نتیجه ها فردا صبح اعلام میشه و من الان میرم می خوابم آدرس رو که تایپ کردم نوشته بود:" اعلام نتایج سراسری کنکور سراسری"
و من در حالی که تمام بدنم می لرزید و چشمام پر اشک بود و در حال سکته بودم مشخصات رو تایپ کردم.
چشمام رو بستم و جرات نمی کردم بازش کنم. یواش یواش که چشم از هم باز کردم کد رشته رو دیدم.با چشمای پر اشک تو دفترچه دنبال شهر و رشته گشتم.
به خودش قسم مردم و زنده شدم. قلبم نمیزد چرا میزد اما داشتم از قفسه سینه میزد بیرون.همون رشته و همون شهری بود که می خواستم و باورم نمیشد.کبود شده بود مطمئنم اگه داد نمی زدم همون جا می مردم.داشتم خفه میشدم.شاید از خوشحالی شاید از ناباوری و شاید به خاطر خوابم....
همه این آسمون ریسمون ها رو بافتم که بگم تموم شد همه اون شب و اون روزها، اون استرس و اون بی قراری ها،تموم سردردها تموم خرخونی ها!!!!!!!!!!!!!! تموم شد تو یه چشم به هم زدن و من سال بعد دوباره باید امتحان بدم تا ارشد قبول بشم تا آینده ام رو بسازم.
خیلی واسه خودم افسوس می خورم که سال کنکور فکر می کردم همه زندگی من دانشگاهه اما متاسفانه اون جا فهمیدم نه تنها دانشگاه به من زندگی نمیده بلکه اگه خودم رو با جریان های پوچ موجود همراه کنم از نفس کشیدن هم می مونم چه برسه به زندگی.بگذریم..............
هر چند من خیلی درس خوندن رو دوست دارم و عاشق رشته ام هستم و خیلی خیلی بابت این نعمت که خداوند بهم داده ـ در حالی که لیاقتش رو نداشتم ـ شاکر حضرت حق هستم ـ هر چند که نمی تونم تمام و کمال سپاس این نعمت رو به جا بیارم ـ اما همیشه دلم می خواست یه دستاویز مطمئن تری واسه تامین آینده ام وجود داشته باشه.نه صرفا امتحانی که همه می دونن خیلی هم به حق نیست.
کاش همه ما ـ از جمله خودم ـ راه های بهتری برای زندگی مون پیدا می کردیم و وقتی بی صبرانه چیزی رو از خدا می خوایم فکر کنیم که آیا از عهده اش بر می آییم یا نه؟
با آرزوی موفقیت واسه همه کنکوری های عزیز و همه هم سن و سالای خودم...
همیشه دوستای من در مورد ریشه کراوات ازم می پرسیدن حالا من هم مطلب جالب این دوست عزیز رو براتون می نویسم که شما هم مورد استفاده قرار بدین...
دستمال گردن يا «كروا Karawa» يكي از بخش هاي پوشاك زنان و مردان ايراني بوده است . ايرانيان باستان، براي زيبايي خود، دستمالي را به دو قسمت كرده و آن را به گردن مي آويختند . نام اين دستمال «كروا» بوده است ، كه به معناي رخنه گرفتن و وصل كردن دو چيز باشد.
ايرانيان ، هر نوع دستاوردي را كه اختراع يا به كار مي بردند ، داراي فلسفه اي زيبا بوده است . كروا يا كروات نيز داراي فلسفه آييني است كه به آن اشاره مي گردد:
مانترا يا ذكر ، جزو اصول آيين هاي زروان ، مهر و مزديسنا در ايران باستان مي باشد. هر فرد در ايران باستان داراي مانتراي شخصي بوده است. به جز مانتراي شخصي كه بر مبناي روز تولد هر كس مشخص مي شد ، مانتراهايي بوده كه در آتشكده ها و مزگت ها به كار مي رفته است كه مهم ترين اين مانتراها «هي اوما» مي باشد.هئومه يا هوم ، يكي از گياهان مقدس است كه ايرانيان باستان از شيره اين گياه ، شرابي مقدس درست مي كردند و آنرا قبل از نيايش اهورا مزدا مي نوشيدند. تبتي ها اين مانترا را به شيوه «اومOum » به كار مي بردند. اين مانترا در ميان يهوديان و مسيحيان و مسلمانان «آمين = آم» شده است.
Om را آغاز همه چيز مي دانند، در آيين هاي باستاني كلمه پيش از همه چيز خلق شده است. ام يا اوم ارتباط نزديكي با گروه خوني آريائيان اصيل: (+O) دارد. نشانه مادينه زنان نيز از +O وام گرفته شده است ، كه همان **** برتر آريايي را مي رساند.