خسته شدم از همه چیز و همه کس.از تنهایی ، از بی هم زبونی از این که حتی یک نفر نیست که با هاش حرف بزنی
مامانم میگه با من حرف بزن اما جز نگران شدن و غصه خوردن مامانم فایده ای نداره و من تنها دل خوشی ام تو دنیا مامان و بابام هستن....
گاهی وقتا فکر می کنم به نبودنشون من می میرم....
کاش هیچ وقت اون روز رو نبینم
نمی دونم اگر یکی مثل من شب به این عزیزی رو فقط گریه کنه چی میشه؟اما واقعا نمی دونم جز گریه چی کار باید بکنم؟
شدم عین این شعر:" زمن هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک از او جدا جدا من..."
دلم برا ی تنها برادرم تنگ شده تنها کسی که تو این دنیا حتی بدون حرف زدن و نصیحت کردن فقط با نگاهش آرومم می کنه...
۸ ماهه ندیدمش....
دلم براش تنگ شده....
کسانی که دور و برم هستن برام مایه عذابن.
اگر چه خیلی بهم نزدیکن اما ازشون متنفرم نفرت بهترین چیزیه که می تونه احساسم رو به اونا نشون بده...
واقعا نمی دونم مطالب این پست چه جوری شد و اصلا به هم ربطی داره یا نه؟
اما فقط دلم می خواد بنویسم و بگم :
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من....
دلم یه جای آروم می خواد یه جایی که هیچ کس نباشه من و باشم و خدا
یه جایی مثل یه جای دنج تو حرم امام رضا(ع)شاید کنار ایوون طلا
دلم یه نفس راحت می خواد جایی که داد بزنم و گریه کنم و بلند فریاد بزنم:"خدا خدا خدا...."