تبليغاتX
سیب نقره ای -
 
امروز امتحان کارشناسی ارشد بود و من استرس گرفتم چون سال آینده حدودا همین روزها قراره امتحان بدم.برای آینده ام، برای یه زندگی بهتر، برای پول دار شدن!!!!!!!!!!!!!! برای خوشبختی.... چه آینده پوچی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داشتم به چند سال پیش فکر می کردم ۱۰ تیر ماه ۱۳۸۵ ساعت ۱ بعداز ظهر...

روز عجیبی بود هم خسته بودم هم نبودم.دلم می خواست داد بزنم اما صدام در نمی اومد.تا چند روز قبلش می گفتم این کنکور لعنتی رو که بدم این کار رو می کنم اینجا میرم اون جا میرم اما وقتی از سر جلسه پا شدم احساس می کردم هیچ رمقی ندارم و به علاوه هیچ کار و برنامه ای.دلم می خواست دنیا متوقف بشه و من بخوابم. دلم می خواست تقاص همه خوشی هایی رو که به خودم حروم کرده بودم از همه دنیا بگیرم.

اما چند روز که گذشت دیدم هنوز هم برای زندگی امید ها و انتظارهای دیگه ای وجود داره....

انتظار اعلام نتایج....

اون شب هم شب عجیبی بود شاید ۲۳ یا ۲۴ شهریور بود دقیقا یادم نیست...

ساعت ۱۱.۳۰ شب بود که من به اینترنت وصل شدم و رفتم سراغ سایت سازمان سنجش.اما هیچ خبری نبود داشتم از استرس دیوونه می شدم. گفتم برم یه خرده وبگردی تا حواسم پرت بشه.دلم هوای گریه داشت و طبق معمول ـ مثل بقیه وقتایی که دلم می گیره و هیچ چیزی نمی تونه آرومم کنه ـ داشتم "هوای گریه" گوش می دادم.

                      دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من....

بعد از یه گریه حسابی و مفصل چشم که باز کردم دیدم ساعت ۱۲.۱۵ شده انگار به پای عقربه ها سنگ بسته بودن.هر کاری می کردم آروم نمی شدم از بس با این تصنیف گریه کرده بودم دیگه نفسم بالا نمی اومد.

چشمام رو بستم نمی دونم خواب بودم یا بیدار یه دفعه همه جا سفید شد یه دست و من بین اون همه سفیدی یه نور زرد تند دیدم.نمی دیدم دور و برم چه خبره. یه ندایی بهم گفت:"اینم اون خدایی که اون همه بهش متوسل بودی ازش حاجتت رو بخواه...."(به خدا قسم دروغ نمی گم حتی الان هم که دارم این رو می نویسم تمام بدنم می لرزه)

و من نمی دونستم چی باید بگم.ندا گفت:" چه رشته ای می خوای؟"و من بی اینکه حتی یه لحظه فکر کنم فقط رشته الانم از ذهنم گذشت با وجود اینکه من نه تو اون لحظه تو حال طبیعی بودم که بفهمم دور و برم چه خبره نه اصلا حتی یه درصد احتمال می دادم که تو این رشته قبول بشم....

یه دفعه تموم اون نور سفید و اون صدا محو شد و از خواب شاید هم از رویا بیرون اومدم.

ساعت ۳.۴۵ بود که من با بهت و حیرت در حالی هم هنوز هم نمی فهمیدم چی شده و معنی این خواب چیه رفتم سراغ کامپیوتر.با این خیال که نتیجه ها فردا صبح اعلام میشه و من  الان میرم می خوابم آدرس رو که تایپ کردم نوشته بود:" اعلام نتایج سراسری کنکور سراسری"

 و من در حالی که تمام بدنم می لرزید و چشمام پر اشک بود و در حال سکته بودم مشخصات رو تایپ کردم.

چشمام رو بستم و جرات نمی کردم بازش کنم. یواش یواش که چشم از هم باز کردم کد رشته رو دیدم.با چشمای پر اشک تو دفترچه دنبال شهر و رشته گشتم.

به خودش قسم مردم و زنده شدم. قلبم نمیزد چرا میزد اما داشتم از قفسه سینه میزد بیرون.همون رشته و همون شهری بود که می خواستم و باورم نمیشد.کبود شده بود مطمئنم اگه داد نمی زدم همون جا می مردم.داشتم خفه میشدم.شاید از خوشحالی شاید از ناباوری و شاید به خاطر خوابم....

همه این آسمون ریسمون ها رو بافتم که بگم تموم شد همه اون شب و اون روزها، اون استرس و اون بی قراری ها،تموم سردردها تموم خرخونی ها!!!!!!!!!!!!!! تموم شد تو یه چشم به هم زدن و من سال بعد دوباره باید امتحان بدم تا ارشد قبول بشم تا آینده ام رو بسازم.

خیلی واسه خودم افسوس می خورم که سال کنکور فکر می کردم همه زندگی من دانشگاهه اما متاسفانه اون جا فهمیدم نه تنها دانشگاه به من زندگی نمیده بلکه اگه خودم رو با جریان های پوچ موجود همراه کنم از نفس کشیدن هم می مونم چه برسه به زندگی.بگذریم..............

هر چند من خیلی درس خوندن رو دوست دارم و عاشق رشته ام هستم و خیلی خیلی بابت این نعمت که خداوند بهم داده ـ در حالی که لیاقتش رو نداشتم ـ شاکر حضرت حق هستم ـ هر چند که نمی تونم تمام و کمال سپاس این نعمت رو به جا بیارم ـ اما همیشه دلم می خواست یه دستاویز مطمئن تری واسه تامین آینده ام وجود داشته باشه.نه صرفا امتحانی که همه می دونن خیلی هم به حق نیست.

کاش همه ما ـ از جمله خودم ـ راه های بهتری برای زندگی مون پیدا می کردیم و وقتی بی صبرانه چیزی رو از خدا می خوایم فکر کنیم که آیا از عهده اش بر می آییم یا نه؟

با آرزوی موفقیت واسه همه کنکوری های عزیز و همه هم سن و سالای خودم...

 

نوشته شده توسط پوپک در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |